سختمان آمده تا تو هستی و من نمی توانم تو را..
قصه به جایی رسید که من خوابم برد و تو هنوز با کسی بیدار بودی.گرگم به هوا زیر کرسی زمستان را روایات فراوان نموده اند چنان که معتبر است بقا عالم و آدم راست . القصه من خوابم برد و تو و الخ...
زمستان بود و سرما و دل من دلش با هیزم خیس تو خوش بود
گرفتم بهر تو صد سر به از هم ولیکن ناوک تیغ تو کول بود
چنان که نیافتد و بست نشود با آب دهان هم میسر نمی شود پس اینهمه در مدح امرداد نگویم که در زاویه صندوق خانه مارا و تو را و بگذریم..هر چند دامن وصلت کوتاه و سر ما دراز.
(ادامه دارد)
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:53  توسط امیر
|